ابراهیم یا داور نبوی ، نه تنها دوست خوب من است، بلکه کلی هم از معاشرت باهاش چیز یاد گرفتهام و بهم خوش گذشته و هم در تجربهای که من در مسیر موسیقی طی میکنم نقش داشته. داور از اولین روشنفکرانی بود که به موسیقی راک و زیرزمینی ایرانی توجه جدی کرد، مشوّق خیلیها بود، من جمله خود من. قبل از راه اندازی کیوسک با داور در مورد لحن ترانه و ...کلی حرف زده بودیم، حتا داور یکی دو بیت این ور و اونور به کارهای کیوسک کمک کرده، و بارها قرار بوده با هم کار مشترک بکنیم، و دو سه سال پیش یه اتود کوچکی از یک کار با مزه هم با هم ضبط کردیم که البته نصفه نیمه رها شد، ....خلاصه همه این حرفها رو گفتم که بگم من با داور کلی رفیقم.
جدا از اون به عنوان یکی از علاقه مندان کارهای داور، نوشته هاش رو هم پیگیری میکنم. چند وقت پیش داور مقالهای در صفحه فیسبوک خودش گذشت در مورد سانتیمانتالیزم در نویسندگی، که برای من خیلی جالب بود، چند وقت بعد من چیزی از خودنویس در فیسبوک به اشتراک گذاشتم در مورد سازمان مجاهدین و داور هم برای من کامنتی گذاشت در صفحه فیسبوک، من هم که دیدم داور حوصله داره بهش یهِ میل زدم، داور هم با همه گرفتاریِ میل رو جواب داد، ولی چون فیسبوک محدودیت در تعداد کلمات داره، من نامه خودم رو به صورت کوتاه شده و داور هم در چند قسمت رو فیسبوک گذاشتیم.
یکی از خوبیهای داور هم اینه که حوصله به خرج داد و وقت گذاشت و خوند و نوشت، برای من خیلی آموزنده بود، چون فکر میکنم هر دو با یه دغدغه و با یک احساس و یک اندازه نگرونی داریم با زاویههایی به یک سوژه نگاه میکنیم، شبیه همین بحث رو من بارها با نزدیکترین دوستانم داشتم و میدونم بین امثال ما این بحث زیاد مطرح میشه.
من از این که داور وقت گذشت و اینرو خوند و جوابش رو نوشت، به چند دلیل خوشحالم، یکی این که بهانهای شد که یه گفتگوی خودمونی در مورد شرایط موجود، بدون هیچ پیش ذهنیتی اتفاق بیفته که برای خود من آموزنده بود. با خیلی از حرفهای داور مخالفم ولی خیالمم راحته که هم دغدغه مون یکی است و هم این که نفس حرف زدنه مهم تر از متقاعد کردن یکدیگر بود.
چیز دیگری که خوشحالم کرد این بود که حسین شریعتمداری هم وارد این بحث شد و این خودش نشون میده که یه جورهایی داره باب گفتگو باز میشه! این رو به فال نیک میگیریم! یعنی ایشون در مقالهای که به سبک کیهانی خود در شماره امروز در مورد این نامه نگاری نوشتند، در استدلالهاشون یه جاهایی فقط برای این که داور رو ضایع کنه مجبور بود طرف "خوانندههای مبتذل ضدّ انقلاب" رو بگیره یه جاهایی مجبور میشد برای حفاظت از اسلام طرف "طنز نویس خارج نشین مطبوعات زنجیره ای" رو!
به هر حال برای کسانی که حوصله دو تا نامه خیلی طولانی رو دارن اینجا متن هر دو تا رو میگذارم!
داور جان، من اتفاقا میخواستم بعد از این که نوشته ات در مورد "سانتامنتالیسم..." رو خوندم برات یه چند خط بنویسم، فکر کردم شاید وقت مناسبی نیست، ولی خلاصه آن را اینجا میگذارم.
حق با داور است،
نویسندههای ما احساسی هستند و اصولا در فرهنگ ما آدمهای احساساتی بیشتر مینویسند، یکیش خود من که هر وقت فشار زیادی بهم میاد و نیاز به خالی کردن احساساتم دارم مینویسم. من همیشه فکر میکردم سال ۵۷ که یک ماندلا یا گاندی کافی بود تا تغییری به سوی دموکراسی در ایران به وجود بیاد بدون خونریزی، همه کاسترو و چه گووارا بودند، امروز که به یک آدم مبارز احتیاج داریم همه گاندی و ماندلا هستند. منظورم این است که این جو زدگی که تو به سانتامنتالیزم تعبیرش کردی وجود داشت و داره.
متوجه هستم که تو - به درستی - خواهان این هستی که احساسات مردم کنترل شود تا جنبش زمین نخورد و قدم به قدم پیش برویم، متوجه این هستم که بسیار کسانی هستند که خواهان تغییرات تدریجی هستند و از انقلاب و ....بیزارند چرا که آنرا مترادف با خشونت میدانند. متوجه هستم که خاتمی شاید سلیم النفسترین منتخب حکومت اسلامی بوده همچنین موسوی و بسیار کسانی که از روی اخلاص و باور کردند آنچه کردند. ضمن احترام به شخص خاتمی لازم به ذکر میدونم که اگر همان موقع شورای نگهبان مثلا اجازه میداد که یکی مثل آقای سحابی نامزد بشه به احتمال زیاد اون ۲۲ میلیونی که اشاره کردی سرنوشت دیگری میداشت. منظورم این است که این ۲۲ میلیون بین "اصلح" و "اصلح تر" باید انتخاب میکردند.
از طرفی میدانم که خودم و خیلیهای دیگر مثل من ( که شاید تو هم بینشان باشی) دیگر کفّ مطالباتشان با کفّ مطالبات خاتمی یکی نیست، به قول نویسنده مقاله، کفّ مطالباتشان با سقف مطالبات این دوستان یکی نیست و کفّ زدن به جای الله اکبر گفتن و بّر گذاری کنسرت موسیقی کفّ مطالباتشان نیست، از آخرین باری که خاتمی رای آورد ۱۰ سال میگذرد. تو خود بهتر میدونی که چقدر دنیا در این ۱۰ سال عوض شده، چه در سیاست چه در تکنولوژی و روابط اجتماعی، از انقلاب مشروطه تا حال ۱۰۰ سال است که جنبش عدالت خواهی مردم ایران شکست تجربه کرده ولی آیا هنوز سقف مطالبات ما مجازات اصغر گاریچی است؟
حالا حرف من اینه، که تو درست میگی، هر کسی کار خودش رو بکنه، وقتی مسعود بهنود روزنامه نگاری میکنه شاید بهتر باشه امثال من دخالت نکنیم، و کار خودمون رو بکنیم که چیز دیگری است.
ولی ۲ تا سوال دارم. داور، در این شرایط حساس مگر وظیفه هنرمند و نویسنده و روشنفکر و روزنامه نگار این نیست که واقعیتهای جامعه رو به گوش سیاستمداران برسونه؟ از اونطرف هم جامعه رو با واقعیت آشنا کنه؟ مگر اینها نباید مثل وجدان بیدار مردم عمل کنند و به نوعی به "مدیران" جامعه گرا بدند؟
فرض کنیم جوابت مثبت است (اگر منفی بود بگو) من تصور نمیکنم آقای مزروعی یا خاتمی آلبومهای موسیقی زیرزمینی گوش کنند یا آقای خاتمی آهنگ "عشق سرعت" رو که کنایه است به "دموکراسی دینی" شنیده باشند، ولی میدانم که اگر خودشان نخوانند دوستان نزدیکی دارند که نوشتههای شما و باقی روزنامه نگاران و فعالان سر شناس خارج از ایران را مطالعه میکنند، عرضم این است که ارتباطی که تو داری و نفوذی که حرف تو و دوستان تو دارد بّر این دوستان بسیار بیشتر است، حال داور جان، میدانم که میدانی تعداد افرادی که مثل من فکر میکنند کم نیست، افرادی که منتظرند یک روش و یک برخورد جدید از اصلاح طلبان ببینند، عرض ما این است، که کاشکی همه نیروهای منتقد به وضع موجود، برای یک بار به یک همگرایی روی میاوردند و قبول میکردند ایران مال همه ایرانیان است و راهی جز همکاری نیست. آیا تو توانستهای این پیام رو به گوش "مدیران" و "سخنگویان" جامعه برسانی؟ آرزوی همه این بود که کاشکی خاندان هاشمی دست از "مصلحت اندیشی" میکشید و امروز که دیگر تکلیف همه معلوم است موضع خود را شفاف "تر" بیان میکرد و مهم تر از آن گام عملی بر میداشت، ولی آیا تو تغییر رویهای میبینی؟ آیا پیام ما را به آنها رساندی؟ آیا دوستان اصلاح طلب شورای هماهنگی میدانند که بسیار کسانی که در ایران در جنبش شرکت عملی کردند و کسانی که در این ۳۲ سال مجبور به ترک ایران شدند بازیهای مذهبی را با آرمانهای دمکراتیک دوست ندارند و از امام راحل و آیه قران در شروع اعلامیه و ....سال هست عبور کرده اند؟
من نمیفهمم اگر حسن خمینی که نوه یکی از منفورترین چهرههای تاریخ است ( نزد حدا اقل بعضی از ایرانیان) اگر روزی در یک عکس با خامنهای در حال قربون صدقه نباشد میشود قهرمان ملی در همین سایتهایی که قرار است بازتاب دهنده افکار جامعه باشند، ولی رضا پهلوی که مواضع معقولی داشته و دست دوستی هم دراز کرده مورد هجوم است ( از این بابت این دو نفر رو اسم بردم چون هر دو متهم هستند که به خاطر نام خانوادگی در صحنه حاضرند، و خواستم این بّر خورد دوگانه و احساسی که گفتی رو در سایتهایی که قرار است کار روزنامه نگاری غیر احساسی انجام بدن رو نشون بدم) حالا قضاوت این که از بین حاج حسن و شاهزاده رضا کدام بیشتر به فکر مردم هستند و کدام بیشتر به درد مردم میخورند به مردم میسپاریم!
داور جان تو به عنوان یک هنرمند و نویسنده واقعاً اعتقاد داری اکثریت جامعه ایران با اصلاح طلبان است و اگر انتخابات آزادی (آزاد جدی نه به تعبیر اسلام رحمانی) بّر گذار شود اینان منتخب مردم هستند؟ من بعید میدانم و فکر میکنم کسانی که خواهان جدایی دین از سیاست و تغییر قانون اساسی هستند به مراتب بیشترند، ولی در بدترین حالت بگذار فرض کنیم اقلیتی هستند قابل تامل، با شناسنامه ایرانی، آیا تو پیام این اقلیت را به سیستمداران ایرانی میرسانی؟ آیا به ایشان میگوئی که اگر واقعاً طرفدار دموکراسی و حقوق بشر هستند چه گونه به این راحتی "وجود" جریان سکولار را در بین مردم نادیده میگیرند؟ آیا ایشان متوجه این میشوند که دیگر نمیتوانند در مورد تبعیض بین زن و مرد اقلیتهای قومی و مشکلات بهاییها بی تفاوت باشند؟ آیا اینها که یک بار - در سالیان دور - از خود انحصار طلبی به خرج داده اند اکنون پیغام قسمتی از جامعه را که از آنها توقع تغییر رفتار دارند دریافته اند؟ ( تغییر رفتار نه فقط تغییر گفتار و از دموکراسی دم زدن و بعد نسبت به همه اپوزیسیون بی تفاوت بودن و ادعای مالکیت کردن بّر روی جنبش)
عرض من این است، که حق با تو است بهتر است که کار روزنامه نگاری و نویسندگی دست کسانی باشد که احساساتی عمل نمیکنند، فقط خواهشم این است که در نوشتههایتان به بقیه هم اشاره بکنید.
ببخشید که طولانی شد، فکر کنم باز احساساتی شدم ولی دارم بهتر میشم، از این که وقت میذاری و نوشتهام رو میخونی بسیار ممنونم، امید وارم به زودی ببینمت و خیلی خیلی ارادت دارم همچون قبل.
آرش جان! تقصیر من بود!
آرش عزیز!
برایم نوشتی که تو و بسیاری دیگر از دوستان به دلیل احساساتی شدن، مقاله می نویسند و از من به عنوان نویسنده پرسیدی آیا من راوی درستی برای جامعه بوده ام؟ و چنین برمی آید که گمان کردی نوشته من با عنوان " سانتی مانتالیسم ژورنالیستی و زیانهای آن" رو به آنهایی است که نویسنده نیستند، اما می نویسند و به نظرم منظورت این بود که چون نویسنده ای مانند من حرف های جامعه را به درستی منعکس نمی کند، دیگران احساساتی می شوند و احساساتی می نویسند. نخست بگویمت که اصلا منظورم این نبود و نیست که آن غیرنویسنده هایی که می نویسند، احساساتی اند و نویسنده ها غیراحساساتی. اتفاقا منظور من از احساساتی شدن و سانتی مانتالیسم، نویسندگان حرفه ای ما هستند که گاه یا در بسیاری از موارد به جای اینکه با عقل و درایت بنویسند، سراسر با احساسات شان فکر می کنند. حتی منظورم این نیست و نبود که چرا نویسندگان ما گاهی احساساتی می نویسند. منظورم این بود که چرا بسیاری از نویسندگان ما در اکثر موارد فقط احساساتی می نویسند. خود من هم در بسیاری از نوشته هایم، دستخوش احساسات می شوم و اتفاقا بسیاری از نوشته های احساساتی را ممکن است دوست بدارم. اما نمی شود که نویسنده همیشه با احساس اش بنویسد. ما حتی تحلیل وضعیت سیاسی را هم با احساس می نویسیم و گوئی که عقل مان همواره گم می شود وقتی که قلم به دست می گیریم. دیدی که وقتی خواستم نویسندگان احساساتی را مثال بزنم، از بزرگان روزنامه نگاری گذشته آغاز کردم و آنها را که تحلیل گران و نویسندگان عاقل خواندم، از جمله مرحوم داریوش همایون و مسعود بهنود و قائد و احسان نراقی، اکثرا از نظر ایدئولوژیکی سکولار هستند و با رابطه دین و دولت مخالفند، چنانکه خود من نیز چنینم.
نوشته ای که " همیشه فکر می کردم سال ۵۷ که یک ماندلا یا گاندی کافی بود تا تغییری به سوی دموکراسی در ایران به وجود بیاد بدون خونریزی، همه کاسترو و چه گوارا بودند و امروز که به یک آدم مبارز احتیاج داریم، همه گاندی و ماندلا هستند." اتفاقا می خواهم بگویم که از نظر تاریخی سال 1979 یا همان 1357 خودمان، زمانه زمانه کاسترو و چه گوارا بود. و می دانی که اصلا پدیده انقلابیگری چپ غیر روسی( خط دو مارکسیستی) که شاخص اش کاسترو و رژی دبره و چه گوارا بودند، جنبشی بود ویژه دهه هفتاد بود، اما ماندلا شخصیت دوران معاصر ماست، همانطور که واسلاو هاول چنین است. به زبان موسیقی بگویم که دهه هفتاد دوران جون بائز و جان لنون انقلابی بود و دوران ما دوره باب گلداف و بونوی معتدل دموکراسی خواه صلح طلب. این موضوع، بیش از آنکه به تاریخ ما بازگردد، مقتضای زمانه است. اگر در سال 1357 کشور ما پر از چه گوارا بود، شاید این بود که هنوز طعم تلخ انقلاب را نچشیده بودیم و نمی دانستیم که انقلاب چگونه همه چیز جامعه را ویران می کند. زمانی نوشتم که چهل ساله های 57 مثل بیست ساله ها فکر می کردند و بیست ساله های 87 مثل چهل ساله های پخته فکر می کنند. این حاصل پختگی جامعه است.
در آن مقاله نوشتم سانتی مانتالیسم و مرادم با احساس نوشتن نبود، بلکه بیماری بدتری بود که بر نویسندگان حاکم است و این یعنی احساسات زدگی و عقل را یکسره به احساس واگذاشتن. یعنی اینکه وقتی عصبانی می شویم، بکلی عقل را می گذاریم کنار و برخلاف نظر و تحلیل خودمان عمل می کنیم. شاید به همین خاطر است که اغلب نویسنده های ما وقتی با فکر و تامل می نویسند می شوند اصلاح طلب و همانها در روز خشم می شوند انقلابی، بعد که با آنها حرف می زنی می بینی که میان آنچه به آن اعتقاد دارند و آنچه می نویسند، زمین تا آسمان فاصله است.
آرش عزیز!
نوشته ای که خاتمی " شاید سلیم النفس ترین منتخب حکومت اسلامی بوده" و اشکال آورده ای که " اگر شورای نگهبان اجازه می داد کسی مانند عزت الله سحابی نامزد انتخابات شود، سرنوشت 22 میلیون رای خاتمی چیز دیگری می شد" و شاید گمان می کنی در چنین رقابتی ممکن است که سحابی از خاتمی رای بیشتری می آورد. اولا یادت نرود که خاتمی منتخب حکومت اسلامی نبود، او منتخب مردم بود و دوبار با بالاترین رای ممکن رئیس جمهور شد. اما دوست عزیز من! آنچه گمان می کنی ممکن است درست باشد و ممکن است اصلا درست نباشد، تو هیچ دلیل جز گمانه زنی هایی که هیچ کاوش علمی پشت آنها نیست، برای اثبات یا رد مدعایی که می کنی نداری. شاید سحابی نامزد می شد و 30 میلیون رای می آورد، شاید هم نامزد می شد و سه میلیون هم رای نمی آورد. به نظرم نمی رسد که ما یا باید بر حدس و گمان برویم، یا نظری که متکی به واقعیت و نظرسنجی باشد. من هم مثل تو اگر بنا بود بین خاتمی و عزت الله سحابی یکی را انتخاب کنم، احتمالا به سحابی رای می دادم. ولی فکر می کنم اگر خود آن مرحوم زنده بود، حتما به خاتمی رای می داد. یادت نرفته که وقتی روز 18 تیر 1378 دانشجویان تندرو در دانشگاه سعی کردند به خیابان بریزند، اولین کسی که علیه تندروی سخنی جدی گفت عزت الله سحابی بود و همین شد که تندروهای انقلابی او را عامل رژیم و خاتمی خواندند. یادت نرفته که همین سحابی عزیز در واکنش به دیدگاههای دوستان تندروی اپوزیسیون خارج از کشور خواستار " كم كردن شيب انتقاد و اعتراض از سوي اپوزيسيون و دور كردن فكر پيروزي كوتاه مدت از ذهن خود شد." و روز 28 اردیبهشت سال 89 گفت: " ما يك بار انقلاب كرديم و خير و بركتي نديديم و كشور ظرفيت دوبار انقلاب را ندارد." می بینی که عزت الله سحابی هم سخنی نزدیک تر به من دارد، تا به شما.
با این وجود، به نظر من ما راهی جز مراجعه به اطلاعات موجود نداریم، شاید تنها انتخابات آزادی که در کشور برگزار شد، انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی است که در آن هم سکولارها نامزد بودند، هم ملی مذهبی ها، هم محافظه کاران و در ماه مرداد 1358 برگزار شد. نتیجه آرای بیست نفر اول تهران که ده نفرشان انتخاب شدند، چنین است: آیت الله طالقانی( 780838 رای)، ابوالحسن بنی صدر( 698992 رای)، آیت الله منتظری( 673900 رای)، آیت الله بهشتی( 632620 رای)، آیت الله علی گلزاده غفوری( 625612 رای)، آیت الله موسوی اردبیلی( 574398 رای )، دکتر عباس شیبانی( 568034 رای)، مهندس عزت الله سحابی( 563829 رای)، منیره گرجی( 538483 رای)، علی محمد عرب(538392 رای)، دکتر علی اصغر حاج سیدجوادی(88309 رای)، مسعود رجوی( 86572 رای)، دکتر مفتح( 72983 رای)، فخرالدین حجازی( 59543 رای)، حبیب الله پیمان( 52948 رای)، حجت الاسلام صادق خلخالی( 50001 رای)، اعظم طالقانی( 49300 رای)، عبدالکریم لاهیجی( 47843 رای)، علامه یحیی نوری( 42507 رای)، دکتر کاتوزیان( 31753 رای)
البته فکر نکن که آقای بنی صدر همین است که در پاریس نشسته، ایشان در آخرین نشست تبلیغاتی خودش برای انتخابات گفت و در روزنامه کیهان منتشر شد که " اختیار قوای مجریه، قضائیه و قانونگذاری را در اختیار فقیه گذاشته ایم، امام کسی است که می تواند سه قوه را با هم داشته باشد، یعنی ابتدا استنباط از یک مساله خاص است و سپس اجتهاد در آن، مثلا اگر کسی به مشکلی بربخورد و به امام مراجعه کند، امام پس از آگاهی یافتن از مشکل راه حل آن را به قرآن حواله می کند. نایب امام نیز همان وظایف امام را دارد و به این ترتیب مساله یا تکلیف ولایت فقیه نیز به این صورت حل می شود. اکنون عملا ولایت فقیه صورت گرفته و دولت، شورای انقلاب و دادگاههای انقلاب، اداره امور مملکت را عهده دار هستند. شورای نگهبان نیز که پس از به اجرا گذاشتن قانون اساسی در نظر گرفته شده است، باز به موضوع ولایت فقیه توجه کرده و این امر نیز در آن رعایت شده است. شورای نگهبان قانون اساسی در حقیقت کاری را که یک فقیه باید انجام دهد به طور جمعی انجام می دهد و همانطور که پیش بینی شده پنج فقیه در این شورا اجرای امور را بعهده دارند. همین طور است وجود فقها در مجلس که در آنجا نیز آنها باز به تصویب و طرح لوایح و قوانین نظارت می کنند. ما نباید غرب زده باشیم، متاسفانه رژیم سابق همه ما را غرب زده کرده و همین غرب زدگی سبب شده تا ما نسبت به هر موضوع و هر مساله با دید دیگری نگاه کنیم و قضاوت مان هم نشانه ای از غرب زدگی داشته باشد. " اگر بنی صدر در آن روز رای آورد بخاطر این بود که از خود تصویری ساخته بود که می خواست.
اگر در آرای آن مجلس دقت کنی، می بینی که افرادی که کمابیش شبیه آقای خاتمی بودند، در اوج محبوبیت آقای سحابی بیش از او رای آوردند. البته انتخابات اولین مجلس در تهران را هم بد نیست ببینی. این انتخابات اواخر اسفند 58 برگزار شد. ترتیب آرای پنجاه نفر اول چنین بود: فخرالدین حجازی، حسن حبیبی، علی اکبر معین فر، مهدی بازرگان، سیدعلی خامنه ای، محمدجوادحجتی کرمانی، محمدجواد باهنر، حسن آیت، هادی غفاری، علی گلزاده غفوری، سید محمد موسوی خوئینی ها، محمدعلی رجایی، ناطق نوری، اکبر هاشمی رفسنجانی، ابراهیم یزدی، مصطفی چمران، اعظم طالقانی، این افراد در دور اول انتخاب شدند و بقیه به ترتیب زیر به دور دوم رفتند: عزت الله سحابی، محسن مجتهد شبستری، یدالله سحابی، گوهرالشریعه دستغیب، کاظم سامی، هاشم صباغیان، علی اکبر ولایتی، محمدعلی هادی نجف آبادی، محمد توسلی حجتی، حبیب الله عسگراولادی، عبدالمجید معادیخواه، فرشته هاشمی، سعیدامانی همدانی، محمدکاظم موسوی بجنوردی، مهدی شاه آبادی، دکتر سیدمحمدباقر حسینی لواسانی، محمد مبلغی اسلامی، سیف الله وحید دستجردی، سید فتح الله بنی صدر، سیداسدالله لاجوردی، محمدرضا توسلی، سیدرضا زواره ای، مسعود رجوی، احمد مولائی، نجفقلی حبیبی، عبدالعلی بازرگان.
توضیح بدهم که انتخابات اولی را دولت بازرگان در زمان وزارت کشور صباغیان برگزار کرد و انتخابات دوم را دولت بنی صدر برگزار کرد. در آن زمان هم نه شورای نگهبانی در کار بود و نه رهبر در انتخابات دخالت می کرد. می بینی که افرادی مثل خاتمی، یا حتی هاشمی و بهشتی و موسوی اردبیلی و حتی تندرویی مثل حسن آیت بیش از مهندس سحابی رای آوردند. این آمار را با هیچ چیز نمی شود تفسیر کرد، جز اینکه حرف زدن از اینکه رای چه کسی بیشتر است، جز با مراجعه به آمار یا نظرسنجی رسمی ممکن نیست.
آرش جان!
گفته ای که " از طرفی میدانم که خودم و خیلیهای دیگر مثل من ( که شاید تو هم بینشان باشی) دیگر کفّ مطالباتشان با کفّ مطالبات خاتمی یکی نیست." کف مطالبات من شاید برخلاف تو چندان با کف مطالبات آقای خاتمی تفاوت نکند. از نظر من گفته های آقای خاتمی در مورد آشتی، یک شیوه عاقلانه و منطقی و ممکن بود و من می توانم در کنار او قرار بگیرم. اما سقف مطالبات من با آقای خاتمی یا میرحسین موسوی یا بسیاری دیگر از سیاستمداران ملی و ملی مذهبی یکی نیست. سقف مطالبه من تغییر حکومت دینی در ایران و ایجاد حکومتی براساس دموکراسی در ایران است، حکومتی که تقسیم قدرت در آن، با اندازه نیروهای اجتماعی نزدیک باشد. حکومتی که هم سکولارها، هم مذهبی ها، هم ملی گراها، هم سلطنت طلبان، هم اصلاح طلبان، هم کمونیست ها و سوسیال دموکرات ها، هم حامیان آیت الله خامنه ای، هم حامیان احمدی نژاد در آن نمایندگانی به اندازه سهم واقعی شان داشته باشند. اگر هر حکومتی جز این بیاید، طبیعی است که ما دوباره در بحران سیاسی قرار می گیریم. اما برای رسیدن از این کف به آن سقف، من ترجیح می دهم از پله بالا بروم. این پله به پله یا گام به گام رفتن، همان اصلاح طلبی است.
اصلاح طلبی که من از آن دفاع می کنم یک ایدئولوژی نیست که در مقابل سکولاریسم قرار بگیرد. اصلاح طلبی برای من یک روش است، در مقابل انقلابیگری، آنارشیسم، محافظه کاری، رادیکالیزم یا روش های سیاسی دیگر. اتفاقا اصلاح طلبی در ایران تنها راه مفید است، اما من مخالف اینکه کسی مرا بغل کند و روی سقف بگذارد نیستم. اگر کسی احتمال بدهد که انقلاب ممکن است و جامعه را ویران نمی کند، من با او همراه خواهم شد، اما گمان من این است که انقلاب در شرایط کنونی فقط ممکن است یک اتفاق باشد. اتفاقی که ممکن است همین 22 خرداد رخ بدهد، یا تا صد سال دیگر هم رخ ندهد. ممکن است مردم در اثر یک زلزله آرام به خیابان بریزند، و یک باره شور انقلابی در آنها شکل بگیرد و در عرض سه روز بنیاد حکومت را براندازند، ممکن است یک عصبانیت از یک مرگ تلخ موجب شود تا مردمی محافظه کار به خیابان بروند و کار حکومت را یکسره کنند. دهها احتمال برای یک انقلاب سریع و غیرقابل پیش بینی وجود دارد که هیچ کس نمی تواند احتمال آن را افزایش دهد یا از بین ببرد. اما چه کسی می تواند روی این احتمال حساب کند؟
من شرایط زندگی مردم ایران را با وجود تزریق فراوان پول نفت به جامعه شرایطی انقلابی واقعی نمی بینم که مردم از گرسنگی و فقر به خیابان بریزند، حتی حجم دیکتاتوری در ایران اصلا با بسیاری از کشورهایی که حکومت شان به دلیل استبداد سقوط می کند قابل مقایسه نیست. دهها مقاله علیه رهبران کشور هر روز از داخل زندان پخش می شود، ما اینترنت داریم، ما صدها شبکه تلویزیونی داریم، اصلا شرایط ما از نظر " شرایط عینی انقلاب" آماده نیست. حکومتی که دهها تظاهرات را کنترل می کند بدون اینکه بیش از ده نفر در طول چند ماه در خیابان کشته شوند، با حکومتی مثل سوریه که طی دو ماه هزار نفر را می کشد فرق می کند.
علت اصلی مخالفت من با انقلاب جز هزار دلیل فلسفی و اخلاقی و اجتماعی که لازم نیست آنها را بگویم این است که انقلاب از نظر من در حال حاضر ممکن الوقوع نیست، مگر با تصادف. و من روی تصادف حساب نمی کنم. من تمام تلاشم را برای افزایش فشار بر بدنه حکومت و گسترش شکاف در میان حکومت می کنم تا حکومت ضعیف تر و ضعیف تر شود و احتمال تغییر افزایش بیاید. من با به خیابان رفتن یک میلیون نفر مخالف نیستم، اما اگر هزار نفر به خیابان بروند و پانصد نفرشان آسیب ببینند، از نظر من نه تنها ما کاری نکرده ایم، بلکه فقط نومیدی و ترس را در جامعه بیشتر کرده ایم. شاید به همین دلیل است که مردم به خیابان نمی روند، برای جمع شدن یک میلیون نفر باید مردم حضوری مسالمت آمیز داشته باشند، در حالی که فعلا حکومت حتی اجازه حضور هزار نفر را هم با سرکوب سنگین خود نمی دهد.
از طرف دیگر باید به تو بگویم که حتی اگر اصلاح طلبی را به مثابه ایدئولوژی نیروهای روشنفکر دینی و ملی مذهبی ها ببینی، یا آن را همان ایدئولوژی خاتمی با تعریف دموکراسی دینی یا جامعه مدنی بدانی، معنای آن جز سکولاریسم چیزی نیست. وقتی جامعه مدنی در مقابل جامعه دینی تعریف می شود، یعنی تمام نیروهای اصلاح طلب خواهان جدایی دین و دولت هستند، اما معنای آن حذف نیروهای مذهبی در قدرت نیست. بلکه تغییر در تعریف مبانی حقوق ملت در کشور است. به من نگو که خاتمی نتوانست به جامعه مدنی برسد، اصلا جامعه مدنی یک نقطه مشخص نیست که به آن برسیم و کار تمام شود. جامعه مدنی یک پروسه گذار طولانی است. این پروسه حتی در حالت وقوع یک انقلاب که موجب سرنگونی حکومت شود، باید طی بشود. خاتمی رئیس جمهوری بود که هشت سال در همه زمینه ها بهتر از هشت سال قبل و هشت سال بعد از خودش دولت را در همه زمینه های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و بین المللی اداره کرد. من همیشه مقایسه می کنم و معتقدم در واقعیت راهی جز مقایسه نداریم. البته که خاتمی حکومت را تغییر نداد، اما دوران او بیداری را در جامعه ایجاد کرد و حتی جنبش سکولاریسم یا جنبش زنان یا جنبش سبز هم حاصل گفتگوی عظیم فرهنگی ناشی از آزادی های دوره خاتمی بود.
آرش عزیز!
می گویی که " سکولارها اکثریت جامعه ایران هستند" و می پرسی که آیا من تلاش کرده ام که به عنوان یک نویسنده این را به گوش مسوولان کشور برسانم؟ پاسخ من این است که بله. من از آغاز جنبش سبز، بارها و بارها اعلام کرده ام که جنبش سبز از نگاه من یک جنبش سکولار است. وقتی مهاجرانی از ولایت فقیه دفاع کرد، من همان روز و به صراحت علیه او موضع گرفتم. در مورد اطلاعیه مشارکت هم موضع گرفتم و تا امروز تلاش کردم در همه نوشته هایم همین را بگویم. من گمان می کنم تا به حال تلاش کردم که چه در طنزهایم و چه در تحلیل های سیاسی که می نویسم، نگاهی واقع گرا داشته باشم. اما ممکن است تعریف من و تو با هم تفاوت کند.
من کل جریان دموکراسی خواهی اعم از دینی و غیردینی را که قصد رسیدن به جامعه مدنی می دانند سکولار می دانم. به همین دلیل معتقدم که اصولا معتقدان به جامعه دینی حتی در رهبری کنونی کشور هم گروه بزرگی نیستند، چه رسد به جامعه ایران. حتی شخصی مثل مصباح هم امروز می گوید که " حتی عالی ترین مقام های کشور دیگر اعتقادی به ولایت فقیه ندارند." وقتی او چنین فکر می کند و این فکر را من سالهاست که بازگو می کنم، چه معنی دارد که گمان کنم که در وضع کنونی جز پنج تا ده درصدی از حامیان رهبری، کسی به حکومت دینی اعتقاد دارد؟ من معتقدم و این اعتقاد را بیست سال است به صراحت گفته ام که حکومت دینی مبنای همه مشکلات ماست. تفاوت نگاه من و تو در نوع ایدئولوژی یا اصولی نیست که از نظر حکومت سیاسی به آن اعتقاد داریم. من معتقدم که نهایتا مردم هستند که باید شکل حکومت را تعیین کنند، اما روش من روشی بنیاد شده بر ممکن هاست، نه روشی که یقین دارم به نتیجه نمی رسد.
آرش عزیز!
به نظرم تو کمی غیرمنصفانه با واقعیات مواجه می شوی و دو نکته را در نظر نمی گیری. موضوع نخست این که رهبران تعریف شده جنبش اصلاح طلبی و جنبش سبز، روز به روز به مردم نزدیک می شوند و نگاه درست تری به واقعیت پیدا می کنند و در حقیقت آنها هستند که دماسنج واقعی جامعه ایران هستند و دوم اینکه، فردی که سیاستمدار است، کارش بیان حقایق نیست. کار سیاستمدار دموکرات توسعه آزادی و تامین آزادی است. ممکن است بیان حقیقت نه تنها کمکی به توسعه آزادی نکند، بلکه مانع آن هم بشود. مثلا در موضوع قتل های زنجیره ای، آقای گنجی معتقد بود باید حیققت بیان شود. آقای خاتمی معتقد بود اگر بیان حقیقت مانع تامین آزادی شود، لزومی به گفتن آن نیست. حاصل همین شد که قتل سیاسی توسط وزارت اطلاعات توسط خاتمی متوقف شد. این عملی سیاستمدارانه است.
آرش عزیز!
جنبش سبز یا جنبش آزادیخواهی ایران در حقیقت ناشی از احساس نادیده گرفته شدن گروهی عظیم از مردم ایران است که در ساخت قدرت نماینده ندارند. این گروه اگر احساس کند که با روش های پارلمانتاریستی می تواند نمایندگان خود را وارد قدرت کند، از روش های قانونی برای این کار استفاده می کند و اگر احساس کند همه درها به رویش بسته است، آنگاه از طریق تغییر حکومت تلاش می کند که در حکومت جدید سهم واقعی خود از قدرت را به دست بیاورد. جنبش سبز با شعار " رای من کو" یک جنبش مدنی بود که به دنبال سهم واقعی خود از قدرت سیاسی آمده بود. در این حالت نیروی اجتماعی محرومان از قدرت، به صورت " گروه فشار" ی در می آید که از طرق مختلف مانند اعتراضات خیابانی، انواع اعتراضات مدنی رسانه ای، اعتصاب و تحصن و تظاهرات، به حکومت فشار بیاورد.
این فشار حکومت را باید مستاصل کند و وادار کند تا سهم مردم را از قدرت بدهد. گروه فشار جنبش سبز در سه سال گذشته فشار سنگینی را به حکومت وارد کرد. معمولا چنین گروهی نیاز به رهبری عملیاتی و سازماندهی نیروی اجتماعی دارد. میرحسین موسوی و مهدی کروبی در سه سال گذشته تلاش کردند تا رهبری نیروی فشار را به عهده بگیرند. این دو نفر از مشروعیت کافی برای رهبری برخوردار بودند، چرا که هر دو نامزدهای انتخاباتی بودند که براساس ادعای آنان و ما، رای شان دزدیده شده بود. ما در این سه سال با کشته شدن بیش از صد نفر، زندانی شدن بیش از پنج هزار نفر، زخمی شدن و آسیب دیدن هزاران نفر، مجبور به تبعید شدن هزاران نفر، و از دست رفتن موقعیت شغلی و تحصیلی دهها هزار نفر هزینه های فراوانی را برای وصول به آزادی پرداخت.
اما کار یک جنبش این نیست که دائما هزینه بپردازد، بلکه باید هزینه های خود را نقد کند و به دستآورد واقعی تبدیل کند. وقتی ما هزینه می کنیم و چیزی به دست نمی آوریم، احساس نومیدی و سرخوردگی ایجاد می شود. در این حالت، یک جنبش عاقل تلاش می کند در شرایط مناسب از طریق واسطه های سیاسی، از حکومت امتیاز بگیرد. مثلا بگوید که ما این همه لطمه خوردیم، حاضریم از آن صرف نظر کنیم، به شرط اینکه فضای آزادی اجتماعات، انتخابات و آزادی زندانیان سیاسی فراهم شود. تقریبا همه جنبش های مدنی جهان از جمله در آمریکا، فرانسه، شیلی، آفریقای جنوبی، آرژانتین همین کار را کردند. واسطه های ما لازم نیست که از جنس ما باشند. حتی لازم نیست که کاملا مورد اعتماد ما باشند. چرا که واسطه ها در حقیقت باید مورد اعتماد دو طرف باشند. هم ما و هم حکومت. آنها هم باید شرایط حکومتی که ما از آن متنفریم در نظر بگیرند و هم شرایط مائی که حکومت به حد کشتن از ما نفرت دارد.
نقش خاتمی و هاشمی در این موقعیت معنی دار می شود. در حقیقت خاتمی نماینده ما نیست، خاتمی یک واسطه است که باید برای ما امتیاز بگیرد، و از جانب ما به حکومت قول بدهد. شاید بزرگترین اشکال جنبش اصلاحات، و نه دولت اصلاحات این بود که آقای خاتمی در آن هم نقش رئیس گروه فشار را بازی می کرد و هم از سوی ما برای چانه زنی با حکومت مذاکره می کرد. به همین دلیل بود که از سوی حکومت به همدستی با مخالفان متهم می شد، و از سوی جنبش اصلاحات به سازشکاری با حکومت. وقتی خاتمی از جانب ما قولی می دهد، ما لزومی ندارد از او حمایت کنیم، او وقتی که از حکومت امتیاز گرفت، ما باید بپذیریم که حاضریم در مقابل آن امتیاز کوتاه بیاییم. در صورتی که ما در هنگام امتیازگیری به طرف خاتمی برویم، طبیعی است که کفه معادله به نفع حکومت سنگینی می کند و این به زیان ماست و این بسیار طبیعی است که تا زمانی که حکومت امتیاز نداده نه تنها خاتمی را نمی پذیرد، بلکه کوچکترین نشانه ای از توافق را نشان نمی دهد. اگر به عنوان جنبش سبز عمل بکنیم، طبیعتا ما باید دائما به حکومت فشار بیاوریم و طرف اعتمادمان موسوی و کروبی باشند، و نه هاشمی رفسنجانی. اتفاقا افرادی که در موقعیت میانجی یا میاندار قرار می گیرند، اصلا نباید در جریان جنبش هیچ حمایت مستقیم یا آشکاری از جنبش بکنند، وگرنه موقعیت خود را به عنوان میانجی از دست می دهند.
آرش عزیز!
گفته ای که " آرزوی همه این بود که کاشکی خاندان هاشمی دست از "مصلحت اندیشی" میکشید و امروز که دیگر تکلیف همه معلوم است موضع خود را شفاف "تر" بیان میکرد و مهم تر از آن گام عملی بر میداشت، ولی آیا تو تغییر رویهای می بینی؟ آیا پیام ما را به آنها رساندی؟" دوست من! اگر منظورت از خانواده هاشمی، شخص اکبر هاشمی است که در بیان جمله ات اشتباه می کنی، اما اگر منظورت از خانواده هاشمی، افرادی مانند " مهدی"، " فائزه"، " فاطمه"، " محسن" و یاسر" فرزندان هاشمی، یا " عفت" همسر هاشمی، یا " حسین مرعشی" برادر زن هاشمی یا " محمد" برادر هاشمی است که آنان در چند سال گذشته موضع خودشان را نشان داده اند.
در طول جنبش سبز که من و تو بیرون ایران بودیم، شش عضو خانواده هاشمی در تظاهرات خیابانی حضور داشتند، فحش خوردند، همسر مهدی کتک خورد و دستگیر شد، فائزه به شدت مورد هجوم بود و آنها نه تنها مصلحت اندیشی نکردند بلکه با فاش ترین شکل، به فعالیت برای جنبش سبز پرداختند. مهدی هاشمی در حال حاضر تحت تعقیب حکومت ایران است و اتفاقا بخاطر اینکه می گویند او از عوامل فتنه است و درست هم می گویند تحت تعقیب است. این در مورد وضع امروزشان، در مورد گذشته شان هم بهتر است منصفانه ببینی.
فائزه هاشمی جز درس خواندن در دانشگاه، مهم ترین کارش فعالیت برای ورزش زنان بود که همیشه اقدامی مثبت برای زنان ایرانی بود و به همین خاطر سالها مورد فحاشی و فشار حکومت قرار داشت. در مجلس وی نماینده دوم تهران شد، و همیشه موضع آزادیخواهانه در مجلس داشت، پس از آن نیز برای انتخاب خاتمی تلاش کرد که لابد قبول داری که این اقدامی مفید برای جامعه ایران بود. بعد از اصلاحات فائزه روزنامه زن را ایجاد کرد که به دلیل انتشار پیام فرح پهلوی توقیف شد و او در همه مراحل از روزنامه اش و نیروهای آن حمایت کرد. در روزنامه فائزه هاشمی پنجاه شصت نفر فعالیت می کردند، از جمله خانم شادی صدر، ابراهیم نبوی، اصغر رمضانپور، هنگامه شهیدی، همایون خیری، مهتاب رحیمی، کاملیا انتخابی فرد و دهها نفر دیگر بودند که بخشی از آنها امروز زندانی اند، بخشی در تبعید هستند و بخشی دیگر تحت تعقیب. فائزه هاشمی در روزنامه زن تلاش های بسیاری برای جنبش زنان و جنبش آزادی ایران کرد. فاطمه هاشمی هم کار انجمن بیماران خاص را انجام می داد. اما بیشترین فعالیت این افراد در داخل ایران، در دوره اصلاحات صورت گرفت که اتفاقا من هم با آنها از طریق آقای ن. ک. دوست مشترکمان آشنا شدم و معتقدم فرزندان هاشمی خدمات بزرگی به گسترش آزادی در کشور کردند.
اما اگر منظورت شخص آقای اکبر هاشمی رفسنجانی است، به گمان من او مهم ترین کسی بود که ایران را از موقعیت ایدئولوژیک دهه شصت بیرون آورد. می گویند که هاشمی نیروهای ملی مذهبی را در سال 1369 به زندان انداخت، او گفته است من اصلا تا مدتی از این موضوع خبر نداشتم و بعد از اینکه خبردار شدم برای آزاد شدن آنها تلاش کردم. اصولا وزارت اطلاعات از زمان روی کار آمدن خامنه ای زیر نظر دفتر رهبری کار می کرد و هاشمی در جریان آن نبود. البته در دوره حکومت او اشتباهات زیادی بخصوص در حوزه توسعه سیاسی و توسعه فرهنگی صورت گرفت که من دهها نوشته انتقادی در همین مورد منتشر کردم، اما نقش هاشمی از آغاز دوره احمدی نژاد تا امروز در موقعیت همراهی با جنبش مخالفان حکومت بود. او در سه سال گذشته صریحا با جنبش سبز همراهی کرد و به همین دلیل همه موقعیت های سیاسی اش را از دست داد. آنچه خاتمی امروز گفته است، کمابش همان است که میرحسین موسوی در بیانیه خود گفته بود و همان است که هاشمی در آخرین نماز جمعه اش که با حضور گسترده سبزها برگزار شد، گفت. اگر اطلاعات دقیق تری در مورد کارگزاران و مهدی هاشمی می خواهی باید از آن دوست مشترک بپرسی که خودش نامزد کارگزاران بود و کارهای تبلیغات انتخاباتی آنها را از طریق تولید آثار و نوشته های طنز انجام می داد و اساسا در این مورد قراردادی با آنها داشت.
آرش عزیز!
پرسیده ای که " آیا دوستان اصلاح طلب شورای هماهنگی میدانند که بسیار کسانی که در ایران در جنبش شرکت عملی کردند و کسانی که در این ۳۲سال مجبور به ترک ایران شدند بازیهای مذهبی را با آرمانهای دمکراتیک دوست ندارند و از امام راحل و آیه قران در شروع اعلامیه و ....سال هست عبور کرده اند؟" اتفاقا من هم کمابیش شبیه همین سووالات را از اعضای شورای هماهنگی داشتم و از آنها پرسیدم. یکی از اعضای شورا به من گفت که برای ما آنچه مهم است جنبش در داخل ایران است، نه اینکه به عنوان بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور باشیم. من در مورد اخیر با این نظر موافقم، من نیز معتقدم عامل تعیین کننده در شرایط ایران، اپوزیسیون خارج از ایران نیست.
من نمی دانم کسانی که 32 سال است ایران را ترک کرده اند، آیا اساسا قصد بازگشت به ایران را در هر حالتی دارند یا نه؟ بسیاری از این افراد علیرغم اینکه رنج های بسیاری در این سالها کشیدند، اما نشان می دهند که می خواهند به همان جامعه ای بازگردند که از آن آمده بودند. آن جامعه دیگر نه بازگشتنی است نه قابل احیا. بسیاری از دوستانی که بیش از بیست سی سال است بیرون ایران زندگی می کنند، بخصوص منتقدان جدی اصلاحات و جنبش سبز، ایران را فقط محل ولادت شان می دانند. جریانی که می تواند شرایط ایران را درک کند، در فرنگ معمولا در اپوزیسیون فعال نیست. از طرف دیگر تو می دانی که برخی از این افراد نه مخالف حکومت دینی بلکه بطور کلی مخالف دین هستند و گروهی از آنها هیستری ضد دینی و ضد شیعی دارند. اینکه آنها دوست ندارند که کسی از آیه قرآن استفاده کند، مساله خودشان است. ولی مردم اکثر کشورهای مسلمان نشین به قرآن احترام می گذارند و در این مورد براحتی کوتاه نمی آیند.
در کشوری لائیک مانند ترکیه صد سال بعد از آتاتورک و کشف حجاب و ممنوعیت کامل حجاب، تازه چند سال است که زن نخست وزیر روسری به سرش می گذارد و تازه تعداد باحجاب های ترکیه افزایش پیدا کرده اند. همین روند در میان مسلمانان اروپا هم هست. آرش عزیز! بقول محسن نامجو جبرجغرافیایی را کاری نمی شود کرد، ما همسایه سوئیس و فرانسه و آلمان و هلند نیستیم، ما کشوری شیعه هستیم که همسایه های مان پاکستان و افغانستان و ترکیه و آذربایجان و عراق و امارات است. ما می توانیم سکولار بشویم و باید بشویم، اما اگر آتاتورک هم صد سال قبل از آیه قرآن عبور کرده بود، بالاخره مردم ترکیه مجبورش کردند که برگردد جایی که هم آنها قرآن شان را بخوانند و هم لائیک ها زندگی شان را بکنند. بیانیه حقوق بشر به من و تو می گوید که ما نمی توانیم مانع استفاده افراد از حجاب باشیم، همانطور که نمی توانیم آنها را مجبور به استفاده از حجاب کنیم.
برخی انتقاد می کنند که چرا سبزها به مردم می گویند روی پشت بام الله اکبر بگوئید و می خواهند این شعار را با شعار دیگری عوض کنند. گفتن الله اکبر مساله ما نیست، همه مردم مسلمان وقتی می خواهند به چیزی اعتراض کنند یا بگویند که با دیکتاتور مخالفند در تظاهرات از واژه الله اکبر استفاده می کنند. در کشوری مثل مصر که مردمش علیه دیکتاتوری قیام کردند و فقط 25 درصد نیروهای سیاسی حامی اخوان المسلمین است که تازه اخوان المسلمین هم اصلا جریان تندرویی در میان مسلمانان نیست، زنان مصری که در خیابان بودند، در کشور سکولار مصر اکثرا روسری داشتند و همه الله اکبر را با همان شدت و حدت و منظور می گفتند که زنده باد آزادی یا مبارک برو برو.
ما نه می توانیم و نه مفید است که بخواهیم دین را ریشه کن کنیم. به نظرم دشمنی بخشی از اپوزیسیون با خمینی، شعارهای دینی، ولایت فقیه در این ریشه دارد که اکثر رهبران مهم اپوزیسیون که سال 57 انقلابی یا روشنفکر بودند، جز جریان سلطنت طلب، اکثرا خمینی را رهبری بی نظیر، پدر ملت، موهبتی آسمانی نامیدند و ولایت فقیه را ستودند. کدام یک از این سکولارهای امروز که سال 57 بالاتر از 30 سال داشتند می شناسی که برای ورود خمینی به ایران شعر نسروده باشند و مقدمش را تبریک نگفته باشند، از بنی صدر بگیر تا نوری علا و مجاهدین خلق و نوری زاده و اسماعیل خوئی و علی اصغر حاج سید جوادی و کریم لاهیجی و بقیه آنها. بخش بزرگی از این اپوزیسیون مثل همان پوزیسیون که بازجو بودند، اینها هم تروریست بودند. آقای الف میم که سرقفلی کشتار 67 را در دست دارد، در خاطرات زندانش علنا و صریحا از تروریسم دفاع می کند و به بدترین شکل حضور دین در تاریخ ایران که در سازمان مجاهدین خلق متجلی شد، اعتقاد دارد.
آرش عزیز!
نوشته ای " من نمیفهمم اگر حسن خمینی که نوه یکی از منفورترین چهرههای تاریخ است ( نزد حداقل بعضی از ایرانیان) اگر روزی در یک عکس با خامنهای در حال قربون صدقه نباشد، می شود قهرمان ملی در همین سایتهایی که قرار است بازتاب دهنده افکار جامعه باشند، ولی رضا پهلوی که مواضع معقولی داشته و دست دوستی هم دراز کرده، مورد هجوم است." الحق که سخن درستی است، بخصوص نیمه دومش. کاش تو و دوستانی که با تو رفیق اند، مثل رضا پهلوی با نگاهی دموکراتیک و احترام آمیز به جنبش مردم ایران نگاه می کردید.
من می دانم که خمینی نزد بسیاری از ایرانیان یکی از منفورترین چهره های تاریخ است، اما می دانم که بسیاری از ایرانیان باوجود اینکه همه چیز را درباره خمینی می دانند، هنوز دوستش دارند. من شخصا از سال 1364 نه دوستش داشتم و نه به او احترام می گذاشتم. اما توجه کن که یکی از مهم ترین مخالفان خمینی در گذشته مصطفی پسرش بود و در همان روزهای اول انقلاب، حسین نوه اش با او مخالف بود. اتفاقا شنیده ام که وقتی حسین به آمریکا رفت با رضا پهلوی هم ملاقات کرد. من خودم در سال 1378 در کتاب " درخشت خام" گفتگو با احسان نراقی، بارها و بصراحت از فرح پهلوی، هویدا، محمدرضا پهلوی، رضا پهلوی دفاع کردم و اتفاقا بعد از خودکشی غم انگیز علیرضا پهلوی در مطلبی که در ابعاد وسیع در همه جا منتشر شد، گفتم که نه فقط رضا پهلوی بلکه مادرش، پدرش و پدر بزرگش هم خدمات عظیمی به ایران کردند. اگر منظورت این است که اینها را نوشته باشم، من صدها نوشته در این مورد دارم که در داخل ایران و بیرون از ایران منتشر شده است.
بخش اعظم خانواده خمینی، چه حسن نوه اش، یا حسین یا زهرا اشراقی یا علی اشراقی یا رضا خاتمی یا بسیاری دیگر، انسانهای آزادیخواه و شریفی بودند و هستند و همواره قابل احترام اند. اتفاقا می خواهم با تو در این مورد مخالفت کنم. مطمئن باش که به همان اندازه که خمینی مخالفانی در میان مردم دارد و دوستدارانی، محمدرضا پهلوی، رضا شاه کبیر، احمدشاه قاجار، مظفرالدین شاه، ناصرالدین شاه و غیره دشمنانی دارند و طرفدارانی. در جزئیات که وارد شوی می بینی که سنت تاریخ نگری ما این است که بطور کلی هر که به گذشته پیوسته باشد، از نظر ما باید از حافظه کشور پاک شود. به همین دلیل است که هیچ سلطانی در ایران دفن نشده یا مقبره اش مورد احترام نیست.
این یک بیماری در نگاه تاریخی است. نه فقط درباره رضا پهلوی، بلکه در مورد همه شاهان گذشته و حاکمان گذشته، به نظرم ما باید احترام آنان را لحاظ کنیم. نقد یک چیز است و احترام رسمی چیزی دیگر. ناپلئون خوب باشد یا بد، فرانسوی ها به عنوان یک حاکم قبلی برایش مقبره باشکوهی می سازند و به عنوان تکه ای از تاریخ نگاهش می دارند. ما باید به مردم بیاموزیم که نمی توانیم همه تاریخ گذشته مان را منفور بدانیم. ممکن است بگوئی که مثلا احمدی نژاد یا خاتمی یا هاشمی یا موسوی یا خامنه ای یا بنی صدر یا بازرگان یا خمینی نمایندگان مردم و منتخب مردم نبودند. طبیعی است که بطریق اولی 38 نخست وزیر دوران پهلوی هم نماینده مردم نبودند، پهلوی ها هم نماینده مردم نبودند، قاجارها هم با زور سر کار آمدند. اگر همه اینها را حذف کنیم، چه چیزی از تاریخ مان باقی می ماند؟ اصلا برای چه باید حذف کنیم؟
یکی دیکتاتور است، می توانیم سرقبرش نرویم، یکی را مثل مصدق دوست داریم هر ماه سه بار دسته گل سر قبرش ببریم. من نمی توانم بپذیرم که وقتی یک ملت، 90 درصد روشنفکران ملت، 90 درصد سیاستمداران کشور، اکثر قریب به اتفاق مردم، کیلومترها از خمینی استقبال می کنند و هر حرف ساده لوحانه او را تفسیر به منظور و مصادره به مطلوب خودشان می کنند و آدمهایی آزاده مثل بنی صدر و یزدی و قطب زاده حرف های او را به شکلی دموکراتیک اما غلط و دروغ ترجمه می کنند و باعث می شوند مردم توهم پیدا کنند، در حالی که او همیشه حرف خودش را زده بود، حالا بگوئیم او از اول خائن بود. یعنی واقعا مردم ایران، سیاستمداران و روشنفکران دچار توهم و اشتباه نبودند؟ ما تصویر جمعیت میلیونی عاشورا و تاسوعای 57 را که هزار بار دیدیم از یاد می بریم و دائم جزیره گوادالوپ را می خواهیم تصور کنیم و می شود جزیره لاست ما که بناست گناه و اشتباه عمومی مان را گردن او یا خارجی ها بیندازیم.
من به دلایل مختلفی به رضا پهلوی و خانم فرح پهلوی احترام گذاشتم و می گذارم. اتفاقا اکثر سلطنت طلبان، تندروهایی که بیشتر به تو نزدیک اند تا به من، چپ ها و اپوزیسیون ایرانی در غربت اند که به او احترام نمی گذارند. من هم به حسن خمینی و دیگر اعضای خانواده اش که مثل او فکر می کنند، احترام می گذارم و هم به رضا پهلوی. اما اینکه آیا من این موارد را به حکومت و مدیران آن و رهبران جنبش سبز گفته ام یا نه، طبیعتا وقتی این نظرات را نوشته باشم و آنها آن را خوانده باشند، این حرف را زده ام. اما اینکه گروهی از اصلاح طلبان مورد انتقاد تو که اتفاقا مثل من به رضا پهلوی احترام می گذارند، در داخل ایران از او دفاع کنند، این را کاری عاقلانه نمی دانم. در روزهای آزادی نسبی در ایران نشریه فائزه هاشمی بخاطر انتشار یک پیام کوتاه فرح پهلوی توقیف شد. دو نفر هم که نه سر پیاز بودند، نه ته پیاز و اصولا در ماه اردیبهشت 88 در دام امنیتی وزارت اطلاعات افتاده بودند، برای اینکه قوه قضائیه به جنبش سبز اتهام همراهی با سلطنت طلبان را بزند، اعدام شدند. و آنوقت تو انتظار داری نشریات رسمی جنبش سبز از رضا پهلوی دفاع کنند؟ این چه درایتی است؟ آیا انسان عاقل چنین می کند؟
آرش جان!
گفته ای " اگر اصلاح طلبان واقعاً طرفدار دموکراسی و حقوق بشر هستند چگونه به این راحتی "وجود" جریان سکولار را در بین مردم نادیده می گیرند؟ آیا ایشان متوجه این می شوند که دیگر نمی توانند در مورد تبعیض بین زن و مرد، اقلیتهای قومی و مشکلات بهاییها بی تفاوت باشند؟" و توضیح داده ای که "( تغییر رفتار نه فقط تغییر گفتار و از دموکراسی دم زدن و بعد نسبت به همه اپوزیسیون بی تفاوت بودن و ادعای مالکیت کردن بر روی جنبش)" پاسخ چنین است که بطور مشخص از سوی موسوی، زهرا رهنورد و کروبی بارها به تبعیض جنسیتی، تبعیض های قومی و مشکلات بهائی ها اعتراض جدی شد. به همین دلیل رسانه های حکومتی به عطاء الله مهاجرانی می گویند بهاء الله مهاجرانی و کدیور را حامی بهائیان و مرا شخصا بهائی می دانند.
از تو تعجب می کنم که چطور سه سال بعد از اینکه چنین مواضعی گرفته شده، هنوز سووال می کنی که آیا آنها می خواهند چنین موضعی بگیرند؟ من شخصا دهها بار علیه تبعیض جنسیتی، حقوق بهائیان و کمتر درباره اقلیت های قومی نوشته ام. اما اینکه انتظار داری رهبران جنبش بیش از موضع گرفتن درباره این موضوعات کاری بکنند، این به نظرم عملی نیست. وقتی رهبران جنبش سبز 110 روز است که در خانه امن زندانی هستند و فرزندان شان هم به پدرومادرشان دسترسی ندارند، چطور انتظار داری بفرض که بخواهند، بتوانند اقدامی عملی بکنند. گاهی به نظرم می رسد که تو و برخی از دوستان فکر می کنید حکومت در دست موسوی و کروبی است و آنقدر درباره خامنه ای و احمدی نژاد حرف نزده اید که یادتان رفته که قدرت دست آنهاست. تمام آنهایی که باید رفتارشان را تغییر بدهند، در زنداان هستند و اگر رفتارشان را هم تغییر بدهند ما خبردار نمی شویم.
آرش جان!
تو می گوئی که سکولارها در جامعه ایران اکثریت دارند، با یک تفاوت تعریف این سخن را قبول دارم. و می گویی که اصلاح طلبان ادعای مالکیت بر جنبش دارند و به اپوزیسیون بی تفاوت اند. این را البته قبول ندارم. سووال من این است که اصلاح طلبان یا سبزها چه چیزی را در انحصار دارند که به سکولارها نمی دهند؟ اگر منظورت در مورد خارج از ایران است که بدون هیچ تردیدی سبزهای چپ یا اپوزیسیون سنتی خارج از ایران، تمام قدرت سازماندهی و فعالیت را دارند، همه رسانه های فارسی زبان، جز یک رسانه الکن ضعیف و بدون پول " رسا" در دست سبزهای حامی موسوی است و سبزهایی که از موسوی دفاع می کنند اصلا کسی به سایر رسانه ها راه نمی دهند. من در بلژیک زندگی می کنم و تقریبا از نظر اندازه سیاسی و شهرت و ارتباط با داخل ایران، یکی از ایرانیان مثلا مهم بروکسل هستم. من یک بار در یک مراسم نام میرحسین موسوی را آوردم، از آن پس من بطور کلی بایکوت شده ام. این رفتار دموکراتیک سکولارهاست. من دهها دوست سبز از نسل مهاجرین جدید دارم، اما هیچ کدام از آنها را به جمع اپوزیسیون راه نمی دهند. متاسفم بگویم که اصولا در بیرون ایران ما چیزی نداریم که بتوانیم بدهیم، چون قبلا به انحصار سکولارها درآمده. از تو خواهش می کنم، به رسانه های بی بی سی، صدای آمریکا، زمانه، دویچه وله، فرانسه، من و تو و بقیه نگاه کن و ببین آیا بیش از هفتاد درصد آنها سکولار یا حامی سکولارها نیستند و کسانی که از جنبش سبز با رهبری موسوی و کروبی حمایت کنند اثری در آنجا می بینی؟
این در مورد خارج از ایران، در داخل ایران چنین مسائلی وجود ندارد. سکولارها در جنبش دانشجویی و جنبش های مختلف و در جامعه هستند که بدنه و چهره های شاخص جنبش را می سازند. در ایران هم اگر چه من نمی توانم بروم، اما آنجا جای داغ و درفش است. سهمی نیست که به کسی بدهند. سهمیه زندان است که ملی مذهبی ها و سکولارهای سبز و چپ ها با هم می کشند. کتک خوردن در خیابان است که معمولا کسی از هویت آدم سووال نمی کند و او را می زنند. کشته ها هستند که می بینی هر کدام دسته گلی هستند که نشانه خود را دارند. از بچه های سکولار، شدیدا مذهبی، ملی مذهبی، چپ و کرد و ترک و از همه جا آدم هست که عکس اش شده چهره ای نشانه ستمی که بر ما می رود.
آرش عزیز!
من از جنبش سبز و رهبران آن دفاع می کنم. اما از نظر من جنبش سبز هیچ تعریف خاصی از نظر ایدئولوژیکی ندارد. فقط یک چیز نیست. جنبش سبز یک جنبش مذهبی نیست. در آن همه جور آدمی هستند. از بچه خوش تیپ های شمال شهر، تا کارگرها، تا بچه آخوندها، تا خواننده های راک، تا دانشجوها، تا انواع مختلف زنان با حجاب و بی حجاب که همه شان با حجاب اجباری مخالفند و من به عنوان نویسنده سعی می کنم راوی این واقعیت باشم.
آرش عزیز!
من هم مثل همیشه دوستت دارم، کارت رو در موسیقی با همه وجود دنبال می کنم و آرزو می کنم چه در حوزه هنر و چه در حوزه سیاست به همه آرزوهات برسی و بزودی همدیگه رو ببینیم. دوستت دارم مثل همیشه.
ابراهیم نبوی، 17 خرداد 1390

سلام ارش جان
پاسخحذفاگر کسی دنبال گرفتن پناهندگی سیاسی باشه چه اقداماتی رو باید انجام بده؟
جواب این سوال بسیار برای من مهمه شما میتونید روی ایمیل یا فیسبوکم جواب من رو بدید لطفا.
http://www.facebook.com/mohamad.arabgary
mj.arabgary@yahoo.com